از چند روز قبل از جمعه حمید پسر خالم ما را دعوت کرد خونه شون برای ناهار که ما هم از خدا خواسته دعوتشون را قبول کردیم .
صبح جمعه که من و زنم رفتیم خونه ی حمید دیدیم که رضا پسر دایی من که پسر دایی حمید هم میشد اونجا هستند و فهمیدیم که اونا هم دعوت هستند . ما هم که سالی یکبار فقط خونه ی هم میرفتیم زیاد با اخلاق هم جور نبودیم و هی خودمون و زن هامون برای هم کلاس میزاشتیم .
حمید پسر خالم یه پسر داره که اسمش آرش و یه ۶ یا ۷ سال داره و پسر آرومی هم بود.
وقت ناهار که رفتیم سر سفره تا غذا بخوریم و جند لقمه هم بیشتر نخورده بودیم آرش بلند به باباش گفت :"بابا برم توالت" حمید یه دفعه سرش چرخوند طرف پسرش و با اخم گفت :"عیب بابا غذاتا بخور بعد" بچه ی بدبخت هم سرش انداخت پایین و به غذا خوردنش ادامه داد .
من که عادت دارم سر سفره حرف نزنم دیگه داشتم کلافه میشدم از سوالهای رضا و حمید که میخواستن از اول و آخر کار آدم سر در بیارن و این زنها هم که همش کارشون کلاس گذاشتن الکی پیش هم دیگه است .
تو همین حول و ولا بودیم که یک دفعه یه صدای نا هنجار بلند شد و ما را انگار برق گرفت آرش که یک بادی از خودش ول کرده بود و چه بادی هم ول کرده بود سرش انداخت پایین و از خجالت خیس آب شد من و بقه هم که غذا تو دهنمون بود نمیتونستیم نخندیم فقط میخندیدیم.
باباش گفت :"آرش بابا این چی بود" .طفلی بچه هم از خجالت مهمونهای غریبه گریه کنان رفت تو اتاقش و محکم در را هم بست .
ما هم که خیلی از این چیزا دیده بودیم و زیاد هم انجام داده بودیم زیاد به خودمون نیوردیم و ادامه غذا را میل کردیم . حمید هم که دید بچه ناراحت شد رفت بیاردش و غذاشا بخوره و از ما معذرت بخواد .
آرش که بعد از ناهار با اسرا باباش آمد آرومکی یه معذرت خواهی کوچلو کرد و برگشت تو اتاقش .
دو سه ساعت بعد هم ما و رضا اینا خداحافظی کردیم با هم از خونه ی حمید آومدیم بیرون...

خوش باشي عزيز دلم
نظرات شما عزیزان: